ورزشی

یادداشت: هشت آذر مارادونای ماست!

پنل اس ام اس هیرو

 

سالگرد افسانه شخصی ما بی سروصدا تراز همیشه،تبدیل  به یک روز معمولی در تقویم امسال شد(شاید به خاطر اندوه و تالم مرگ مارادونا).هشت آذر.روزی که استوک خداداد عزیزی از توپ آدیداس لغزان روی چمن مرطوب کریکت گراند بوسه‌ای برداشت و آن را به سمت دروازه مارک بوسنیچ بدرقه کرد.زمین صاف بود و توپ قدم زنان از کنار پای چپ گلر استرالیا به درون دروازه رفت.

این لحظه ایست که اغلب ما ایرانیهای زنده سال 1376،باورش نمی‌کردیم.بوسنیچ گلر استون ویلا در لیگ برتر و یک دروازه‌بان تسخیرناپذیر بود که در همان یک هفته فاصله بازی رفت و برگشت،تصاویرش در بازار تهران تکثیر شد تا پوسترفروش‌ها از چشم‌های کشیده ولبخندش کنار عابدزاده در بازی رفت پول خوبی در بیاورند.اما تقدیر چیزی جز این نبود که مرد خوش صورت لحظه‌ای بعد روی زمین نشسته باشد و خداداد به سرعت خود اضافه کند، از کنار او بگذرد و خود را به سمت گروه هواداران ایرانی در جنوب شرقی ورزشگاه برساند.جایی که ایرانی‌های شگفت زده با اشک و عربده انتظارش را می‌کشیدند.

 

 

در تصاویر نه چندان باکیفیت باقی مانده افراد دیگری خداداد را در این انفجار همراهی می‌کنند.سعید فائقی معاون وقت رییس سازمان تربیت بدنی(که حضوری دائم در اردوی تیم ملی داشت)،بازیکنان و البته مهدی دادرس عکاس سابق و مدیرجدید باشگاه گسترش.آدمهایی که چرخیدن سکه و تلالوی روی دومش در اوج ناباوری را از نزدیک دیدند.روز بازسازی رویا به روشی متمایز و شاید کمی تصادفی،نامنصفانه و شیطانی اگرچه در شایستگی ستاره‌های ایران جای تردیدی وجود نداشت.

 

 

صعود ایران یک تضاد بزرگ بود.تضاد بین شایستگی و سازماندهی و امکانات با نتیجه.شاید استرالیا در دو بازی تیم شایسته‌تری برای صعود بود اما نبوغ ذاتی و بازی باتمام وجود و قلب بازیکنان ایران همه چیز را تغییر داد.نتیجه‌ای غیرقابل باور از بازیکنانی که اغلب در دوران کودکی بازی دیه‌‌گو مارادونا را تماشا کرده و خود را در وی دیده بودند و بازی مقابل استرالیایی‌های منظم اتوکشیده تبدیل به فرصتی شد تا آنها ،انتقام‌جویانه و مهارتهای خاکی و جنوب شهری خود را به رخ بکشند.شاید نسخه‌ای متفاوت اما شبیه کاری که مارادونا در بازی انگلیس انجام داد.برای او نبرد با انگلیس فرصتی برای انتقام از یک قدرت بزرگ و فاتح جنگ مالویناس بود و برای ما،زمانی برای بازگشت به مرکز توجه جهان پس ازسالها تبلیغات منفی.یک شرق – غرب  واقعی.حتی سرمربی آنها یک انگلیسی مشهور بود و سرمربی ما یک برزیلی موقت.بازیکنان آنها اغلب در انگلیس بازی می‌کردند و اکثر بازیکنان ایران(جز سه نفر) شاغل در لیگ داخل.استرالیایی‌ها در بازی رفت ترجیح دادند یک روز قبل از مسابقه به ایران بیایند و در دبی اردو بزنند که امکانات بهتری داشت .آنها از کیفیت افتضاح چمن آزادی متعجب بودند درحالیکه این بهترین زمین آن روز ایران بود…

 

اما فوتبال رشته متفاوتی است که گاهی متافیزیک عشق نتایج آن را تغییر می دهد. در ایران اغلب بازیکنان مجذوب مارادونا بودند که در بازیهای ملی با تمام جدیت و وفاداری و عزم راسخ و مشتهای گره کرده حضور میافت و با آماتوریسم ظاهری از پس حرفه‌ایها برمی‌آمد.مردی که هزار بار از سقوط برخاسته بود.یک ورزشگار بزرگ با  علاقه ویژه به پرچم کشورش و آرمانی که نسبتی با آنچه او در بیرون زمین انجام می‌داد نداشت اما در فرصتهای هفتگی نود دقیقه‌ای با شهامت و عشق و سحر او معنا میافت.او در عین حال از هرچیز مجاز و غیرمجازی برای برد استفاده کرده است؛از گل با دست به انگلیس که بگذریم، هند او در بازی رومانی در (بازی دوم جام 90) که توپ را از روی خط دروازه برگرداند،شاید مثل آنچه در بازی استرالیا انجام دادیم(مثلا حمید استیلی در لحظه تعویض به ابراهیم تهامی گفت بندهای کفشت را باز کن و ببند تا وقت بیشتری تلف شود.)

آمار بازی استرالیا – ایران عجیب است: در این دیدار ایران تنها 7.20 دقیقه از جریان بازی را در اختیار داشت!4 ضربه و دو گل در برابر 16 ضربه و دو گل. 50درصد از ضربات ایران به گل تبدیل شد و تنها 12 درصد ضربات استرالیا وارد دروازه ایران شد. 5 سیو خارق العاده از عابدزاده در کنار 2 نجات دروازه توسط پاشازاده و خاکپور، باعث شد ما دو گل بیشتر دریافت نکنیم.

 

 

اما درنهایت با حفظ تساوی 2-2 ما برنده این دیدار بودیم.این حق ما بود. حق آن تیم پرستاره و نخبه که سالها با تصاویر بازیهایش به خواب رفته بودیم(حالا شاید نه آن روز اما درکل).تیمی که ممکن بود با تصمیمات غلط فنی و مدیریتی به سادگی به جام جهانی نرود. بچه‌های نسل مارادونا اما دیگر نخواستند قربانی باشند و بالاخره بعد از 20 سال ما را به جام جهانی بردند. آخرین بار(و اولین بار) ایران بازهم با عبور از استرالیا به جام جهانی صعود کرده بود.(1978 آرژانتین) .جایی که آلبی سلسته برای اولی بار قهرمان جهان شد؛ با تیمی بدون مارادونا (دیه‌گوی 17 ساله جزو آخرین نفرهایی بود که از اردوی تیم ملی خط خورد).
در این 20 سال (4 دوره) ما جامها را با تماشای مارادونا سپری کرده بودیم.یک تورنمنت بد(1982) و یک جام استثنایی(1986) که دیه‌گو جای خود را در قلب ایرانی‌ها باز کرد که بیشترشان طرفدار برزیل بودند.اودر سال 90 هم تیمش را به فینال برد و وقتی بعد از شکست مقابل آلمان اشک ریخت میلیون‌ها هوادار در ایران داشت.همان‌هایی که بعد از اعلام خبر دوپینگش در جام 94 اشک ریختند.او یکی از ما بود و حالا که کنار رفته بود نوبت خود بود که چیزهایی از او را به نمایش بگذاریم.همه چیزهایی که از او آموخته بودیم.

 

بله ، هشت آذر چنین روزی بود. از ایرانی‌ها بپرسید به شما خواهند گفت روزی که خدا به ما نظر کرده بود.(نظر خدا بجای دست خدا.)

 

*پژمان راهبر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا